بایگانی دسته: ابیات غبطه آور، اشعار رشک انگیز

سعدی

هر کسی ممکن است طرفدار یکی از شعرای بزرگ قدیمی باشد؛ ولی به نظر من اگر کسی فقط ده غزل از غزل های سعدی را به صورت اتفاقی بخواند، تایید خواهد کرد که در ادب فارسی، سعدی چیز دیگری است. این حجم عظیم از معانی جدید و قوالب متفاوت و خلاقیت های لفظی و معنوی (به خصوص تاکیدم روی حجم بالای همه این هاست) از کمتر کسی سر زده است و تازه همه این ها غیر از گلستان است و بوستان و…

گاهی فکر می کنم که شعرای گذشته ظرفیتی کشف نشده و گوشه ای سرک کشیده نشده از زبان فارسی باقی نگذاشته اند!

برای این که عمق مطلب بالا را بتوانم نشان دهم راهی جز قرار دادن همه غزلیات سعدی نیست! ولی سه بیت از یک غزل سعدی انتخاب کرده ام.

دل خویش را بگفتم چون تو دوست می گرفتم:    نه عجب که خوبرویان بکنند بی وفایی

تو جفای خود بکردی و… نه، من نمی توانم    که جفا کنم و لیکن نه تو لایقی جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان؟    تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

در بیت اول می گوید که عجیب نیست از خوب رویان بی وفایی، پس اگر الآن خوبروی مورد نظر بی وفایی کرده چیز غیر مترقبه ای نیست.بیت دوم فوق العاده است، بعید می دانم کس دیگری توانسته باشد در غالب شعر این گونه تردید و دودلی را (آن هم در گفتار نه در توصیف) بیان کرده باشد. می گوید: تو جفای خود را کردی و… لابد می خواهد بگوید که من هم جفا می کنم، ولی انگار نظرش عوض می شود و به این نتیجه می رسد که دلش نمی آید جفا کند ولی باز در ادامه از این هم فراتر می رود و می گوید که: «اصلا من حق ندارم به تو جفا کنم»

در بیت سوم می گوید که ما زیر دستیم و تو پادشاهی، چه می شود کرد؟! شما ستم می کنی و ما هم تحمل.

جدا ز خلق، به محراب جمکران، بی تو

بی تو…

دلم قرار نمی گیرد از فغـان، بی تو

ز تلـخ كـامی دوران دلم نشد فارغ

چون آسمان مه آلوده‌ام ز تنـگ دلی

نسیم صبح نمی‌آورد ترانه شوق

لب از حكایت شـب‌های تـار می بندم

چو شمـع كشته ندارم شراره‌ای به زبان

ز بـی‌دلـی و خمـوشی چو نقش تصویـرم

از آن زمان كه فروزان شدم ز پرتو عشق

عقیق صبر به زیر زبان تشنه نهم

گزاره غم دل را مگر كنم چو امین

سپنـد وار ز كف داده‌ام عنـان، بی تو

ز جام عیش لبی تر نكرد جان، بی تو

پر است سینـه‌ام از انده گـران، بی تو

سر بهار ندارند بلبـلان، بی تو

اگر امـان دهدم چشم خون‌فشان، بی تو

نمی‌زند سخنـم آتشی به جان، بی تو

نمی‌گشـایدم از بی‌خودی زبان، بی تو

چو ذره‌ام به تكـاپوی جـاودان، بی تو

چو یادم آید از آن شكریـن دهـان، بی تو

جدا ز خلـق به محراب جمكـران، بی تو

ابیات غبطه آور، اشعار رشک انگیز

ابیات و اشعار زیادی هست که از شدت زیبایی شون واقعا ناراحت می شم! ناراحت از این که چرا من طبع شعر ندارم و ساختن چنین ابیاتی از طبع و قلم من بر نمی آد. از جمله اون ها این بیته:

رنـــدانه آخر ربودی جامی ز خمـــخانه دل خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه دل

این بیت، مطروحه ای (۱) است از آقای خامنه ای در جلسه اخیرشان با شعرای آیینی، برای این که با این مطلع شعری درباره جانبازان شهید سروده شود.


(۱) از دیرباز در محافل ادبی و انجمن‌های شعر، مقوله‌ای به نام «مطروحه» وجود داشته است. مطروحه، بیتی بوده كه معمولاً بزرگ یك انجمن شعر در پایان محفل، مطرح می‌كرده و از شاعران می‌خواسته تا براساس همان بیت و در همان وزن و با همان ردیف و قافیه یا براساس آن مضمون، شعری بسرایند و در جلسه بعد در آن محفل بخوانند.

این كار چند فایده داشته است؛ نخست آن‌كه شاعران انگیزه‌ای برای سرایش شعری تازه می‌یافتند؛ دوم آن‌كه شاعران میزان توانایی خود را در آن قالب و با آن ردیف و قافیه در می‌یافتند و عیار كار را می‌سنجیدند و با توجه با آثار دیگران، ضعف‌های اثر خود را دریافته و به تقویت شعر خود می‌پرداختند؛ سوم آن‌كه یادگاری نیكویی از آن محافل بود و هرگاه آن شعر خود را می‌خواندند، به یاد آن محفل می‌افتادند. (عینیا کپی شده از
Khamenei.ir)