بایگانی برچسب: بوستان سعدی

گفتِ عالم به گوش جان بشنو…

فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی‌کند به حکم آن که نمی‌بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار

تـرک دنـیــا بـــه مـردم آمـوزنـد    خویشتن سیم و غلّه اندوزنـد

عالمـی را که گفـت باشد و بس    هـر چـه گـوید نگیرد اندر کس

عـالـم آن کـس بـود کـه بـد نکند    نـه بگـوید بـه خلق و خود نکند

اَتَأمُرونَ الناسَ بِالبِرِّ وَ تَنْسَونَ اَنفُسَکُم

عـالـم کــه کـام رانـی و تـن پــروری کند    او خویشتن گمست که را رهبری کند؟

پدر گفت: ای پسر! به مجرد خیال باطل، نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن و علما را به ضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم، از فواید علم محروم ماندن؛ …

مجلس وعظ چو کلبه بزّازست: آن جا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و این جا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری.

گفتِ عالم به گوش جـان بشنو     ور نـمـانـد بــه گـفـتـنـش کـردار

باطلست آن چه مدّعی گویـد:    «خفته را خفته کی کند بیدار»

مــرد بایـد که گیرد اندر گوش    ور نوشته است پـنـــد بر دیوار

صاحب دلی به مـــدرســـه آمد ز خانـقـــاه   بـشــکــســت عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عـــالــم و عــابـد چه فرق بود   تا اختیار کردی از آن ایـــن فریـــــق را؟

گفت: آن گلیم خویش بدر می‌برد ز موج   وین جهد می‌کند که بگیرد غریــــق را

بوستان سعدی، باب دوم در اخلاق درویشان